سيد محمد باقر برقعى

497

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آرامش اگر مىطلبد نوبت پيرى * در سينهء هر هلهله پيداست جوانى از لرزش پيرى خبرى نيست جوان را * سستى نپذيرد كه تواناست جوانى بشنو ز من اين نكته كه يك قافله پند است * در منزلت عمر ، چه زيباست جوانى ! زشت است اگر جامهء رنگين به تن پير * با هرچه بپوشند ، فريباست جوانى تفسير من از قدّ كمان آيت پيريست * تعبير مرا قامت رعناست جوانى اى سروِ روان قدر جوانى تو چه دانى ؟ * سرمايهء با ارزش دنياست جوانى از پير خزان‌ديده بپرسيد ، كه گويد * آراسته چون باغ تماشاست جوانى افسوس كه چون پير شدم باورم آمد * شادابى ما ، خرّمى ماست جوانى پوچى باغ سرمازده را مىمانم * شبِ يلدازده را مىمانم واژه‌ها در نظرم بىمعناست * حرف بيجازده را مىمانم از تجلّاى نظر پنهانم * مال يغمازده را مىمانم روح دريايى من توفانيست * دل به دريازده را مىمانم سيب تنهايىِ بختم كال است * ميوهء وازده را مىمانم خسته‌ام از غم سرگردانى * سنگِ تىپازده را مىمانم آگه از درد درونم كس نيست * نامهء تازده را مىمانم